سعدى
129
بوستان ( فارسى )
مرا صورتى برنيايد ز دست * كه نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد يا نكوست * نگارندهء دست تقدير اوست درين نوعى از شرك پوشيده هست * كه زيدم بيازرد و عمرم بخست 2700 گرت ديده بخشد خداوند امر * نبينى دگر صورت زيد و عمر نپندارم ار بنده دم در كشد * خدايش به روزى قلم در كشد جهانآفرينت گشايش دهاد * كه گر وى ببندد كه داند « 1 » گشاد ؟ حكايت شتربچه « 2 » با مادر خويش گفت * پس از رفتن « 3 » آخر زمانى بخفت بگفت ار بدست منستى مهار * نديدى كسم باركش در قطار 2705 قضا « 4 » كشتى آنجا كه خواهد برد * وگر ناخدا جامه بر تن « 5 » درد مكن سعديا ديده بر دست كس * كه بخشنده پروردگارست و بس اگر حق پرستى ز درها بست * كه گر وى براند نخواند كست گر او نيكبختت « 6 » كند سر برآر * و گرنه سر نااميدى بخار * * * عبادت باخلاص « 7 » نيت نكوست * و گرنه چه آيد ز بىمغز پوست ؟ 2710 چه زنار مغ در ميانت چه دلق * كه درپوشى از بهر پندار خلق مكن گفتمت مردى خويش فاش * چو مردى نمودى مخنث مباش باندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آنكه ننمود و بود كه چون عاريت بركنند « 8 » از سرش * نمايد « 9 » كهن جامهاى در برش اگر كوتهى پاى چوبين مبند * كه در چشم طفلان نمايى بلند 2715 وگر نقره اندوده باشد نحاس * توان خرج كردن بر ناشناس منه جان من آب زر بر پشيز * كه صراف دانا نگيرد به چيز زراندودگان را به آتش برند * پديد آيد آنگه كه مس يا زرند
--> ( 1 ) . نشايد . ( 2 ) . كره . ( 3 ) . بشب رفتن . ( 4 ) . در نسخههاى متأخر : خدا . ( 5 ) . بر خود . ( 6 ) . تاجدارت . ( 7 ) . اخلاص و . ( 8 ) . كشند . ( 9 ) . بماند .